تبليغاتX
مریم گل

پرنده ی بی خیال

توی این داستان حضرت یوسف  نمی دونم چرا زلیخا همه ی هفت در رو بست ؟

 

یعنی واقعا زلیخا چه قصدی داشت؟

 

 

 

 

+تاريخ یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 14:12 نويسنده مریم گل |

حد و انتهای بودن ها را دوست دارم.

من ميخواهم آنقدر عاقل شوم که ديوانه ام بخوانند.

مگر نه اينکه جنون نها يت عقل است.

ميخوام آنقدر خوش باشم که گريان شوم.

مگر نه اينکه گريه عصاره خنده هاست.

ميخواهم آنقدر دوست بدارم که عاشق شوم.

مگر نه اينکه عشق هم انتهای دوستی هاست.

خلا صه اگرهمه خواسته ها را از لغت زندگی خلاصه کنم

ميخواهم آنقدر احساس زنده بودن نمايم که آرزوی مرگ کنم

مگر نه اينکه مرگ سر حد زندگيست.

 

 

+تاريخ یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 7:40 نويسنده مریم گل |

همیشه یکی هست که داره اعمال ما رو نگاه

می کنه هیچ جای خلوطی پیدا نخواهی کرد !!!

 

 

 

+تاريخ پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:14 نويسنده مریم گل |

نمی دونم چرا مردم ما به لهو و لعب گویی بیشتر علاقه دارند و بیشتر لذت می برند

آقا یارو می ره دستشویی  دیر می کنه از پشت درب ازش سئوال می کنن چه اتفاقی افتاده ؟؟؟

و در جواب می گه گفتنش برام سخته بگم چه اتفاقی افتاده

 

 

+تاريخ سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 20:43 نويسنده مریم گل |

سلام

می خوام بنویسم اما نمی دونم از چی و از کی؟ اما دوست دارم راحت بنویسم بدون قواعد و خارج از اصول نویسندگی حرفهای دلم رو بزنم

شاید حرفهام خوندنی و جالب نباشه خوب هر کی دلش نمی خواد نخونه

به دور و برم که نگاه می کنم می بینم همه به نوعی گرفتاری و مشکل دارن منم مثل همه

یکی بیماره یکی سقف بالای سرش نیست یکی پولداره بچه نداره غصه می خوره یکی پول نداره هی دنبال پول می دوهه به جایی نمی رسه یکی تمام عمرش مشغول تحصیل علم هستش و دست اخر  کچل و پیر می شه و بی ریخت  و یکی عاشقه و به عشقش نمی رسه وووووو.............

 

خدا کنه همه ی مردم  در هر موقعیتی که هستن فقط سلامت باشن همه ی اینا راه چاره ای داره اما  بدون داشتن سلامتی هیچ کدومشون ارزش نداره

دعا می کنم که همه سلامت و شاد و سرحال به خواسته های دلشون برسن

الهی آمین

+تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 10:48 نويسنده مریم گل |

دلم گرفته...

 

+تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 0:15 نويسنده مریم گل |

دلم می گه مبارکه

قدر اشکاتو بدون هنوز چشات بی کلکه

وقتی که گریه ام می گیره ، یه آسمون بارونی ام

اما به کی بگم خدا؟ ،من تو دلم زندونی ام

سرم وبالا می گیرم، کسی جوابم نمی ده

خیلی شباست یه رهگذر به گریه هام نخندیده

چه روز و روزگاریه، من و یه دنیا بی کسی

شدم یه مشت خاطره یه کوره دلواپسی

می خوام تلافی نکنم حرمت دل رو می شکنن

دارن به جرم سادگی چوب حراجم میزنن

تو این ولایت غریب دلمرده ها عزیزترن

قحطی عشق عاشقاست قلبای سنگی می خرن

 

 

+تاريخ پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 9:57 نويسنده مریم گل |

پسرک هوس پیتزای داغ کرده بود از مدرسه بر می گشت و خیلی گرسنش بود از ته جیبش هر چی پول داشت روی هم گذاشت همه ی پولش ۱۸۰۰ تومن شد وارد مغازه شد .

پسرک:آقا ببخشید پیتزا چنده؟

فروشنده: ۲۰۰۰ تومن

پسرک:آقا ببخشید من ۱۸۰۰ تومن دارم می شه یکی بدهید من فردا حتما براتون ۲۰۰ تومن مییارم

فروشنده: نه عزیزم برو هر وقت پولت کامل بود بیا

پسرک سرش رو پایین انداخت و از مغازه خارج شد

فردای اون روز پسرک  از همون جا می گذشت که دید پیتزا فروشی تعطیله و روی درب اون یک اعلامیه زدند بله درست حدس زدید ....آقای فروشنده فوت شده.

پسرک اهی کشید و به راهش ادامه داد.

 

+تاريخ سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 9:13 نويسنده مریم گل |

زنگ تفریح دنیا ؛ گذرا می باشد . زنگ بعد ؛ حساب داریم !!

در طوفان حوادث ؛ با خدا بودن کارگشاست نه (ناخدا بودن)

امروز اولین روز از باقیمانده عمر ماست ...

"حرف خوب زدن" مهم تر است از( خوب حرف زدن)

با هر نفس ؛ یک گام به لحظه مرگ نزدیکتر می شویم !!

هرگز" امید"راازکسی سلب نکن ؛ شاید این تنهاچیزی است که دارد

 

 

 


+تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 9:4 نويسنده مریم گل |

رسيدي؟
-به كجا؟
-نمي دونم! شايد به فردا!
-نه بابا هنوز كه امروزه! به فردا نرسيديم!
-پس به كجا رسيدي؟
-نمي دونم! تو سوال پرسيدي!
-اه! ولش كن! حوصله ندارم! احمق!!

 

 

+تاريخ شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:29 نويسنده مریم گل |

                         به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدر دانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

                                به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

                                تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند
و ضربان قلبت را تند تر میکنند،
دوری کنی...

                              تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی...

امروز را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

 

 

 

+تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 18:17 نويسنده مریم گل |

پناه می برم به خیالاتم

               شاید.....

                        جایی پیدا شود برای خندیدن .......

 

 

+تاريخ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:15 نويسنده مریم گل |

بگو دکترا برن این نفسای آخره

 

تو برام فقط بخند اینجوری خیلی بهتره

 

دم آخری بزار سیر بشینم نگات کنم

 

غزل آخرمو فدای خنده هات کنم

 

عزیزم گریه نکن خراب هر هق هقتم

 

کاش نفس یاری کنه بازم بگم عاشقتم

 

بگو هیچکسی نیاد میخوام باهات تنها باشم

 

دستات رو به من بده که دارم از هم می پاشم

 

دیگه بی تابی نکن آشفته حالم میکنی

 

از همه چیه من بگو بگو حلالم میکنی؟

 

  با توام تا به ابد نمیشی از دلم جدا                      

 

گل مهربون من قرارمون پیش خدا

 

خنده هاتو هیچکسی نشونم نمیده

 

تا میام حرف بزنم گریه امونم نمیده

 

میدونم سخته ولی رفتن من حقیقته

 

واسه من گریه نکن این آخرین وصیته

 

 

+تاريخ شنبه دوم شهریور 1387ساعت 8:30 نويسنده مریم گل |