|
پرنده ی بی خیال |
||
| توی این داستان حضرت یوسف نمی دونم چرا زلیخا همه ی هفت در رو بست ؟
یعنی واقعا زلیخا چه قصدی داشت؟
حد و انتهای بودن ها را دوست دارم. من ميخواهم آنقدر عاقل شوم که ديوانه ام بخوانند. مگر نه اينکه جنون نها يت عقل است. ميخوام آنقدر خوش باشم که گريان شوم. مگر نه اينکه گريه عصاره خنده هاست. ميخواهم آنقدر دوست بدارم که عاشق شوم. مگر نه اينکه عشق هم انتهای دوستی هاست. خلا صه اگرهمه خواسته ها را از لغت زندگی خلاصه کنم ميخواهم آنقدر احساس زنده بودن نمايم که آرزوی مرگ کنم مگر نه اينکه مرگ سر حد زندگيست.
همیشه یکی هست که داره اعمال ما رو نگاه
می کنه هیچ جای خلوطی پیدا نخواهی کرد !!!
نمی دونم چرا مردم ما به لهو و لعب گویی بیشتر علاقه دارند و بیشتر لذت می برند
آقا یارو می ره دستشویی دیر می کنه از پشت درب ازش سئوال می کنن چه اتفاقی افتاده ؟؟؟ و در جواب می گه گفتنش برام سخته بگم چه اتفاقی افتاده
سلام
می خوام بنویسم اما نمی دونم از چی و از کی؟ اما دوست دارم راحت بنویسم بدون قواعد و خارج از اصول نویسندگی حرفهای دلم رو بزنم شاید حرفهام خوندنی و جالب نباشه خوب هر کی دلش نمی خواد نخونه به دور و برم که نگاه می کنم می بینم همه به نوعی گرفتاری و مشکل دارن منم مثل همه یکی بیماره یکی سقف بالای سرش نیست یکی پولداره بچه نداره غصه می خوره یکی پول نداره هی دنبال پول می دوهه به جایی نمی رسه یکی تمام عمرش مشغول تحصیل علم هستش و دست اخر کچل و پیر می شه و بی ریخت و یکی عاشقه و به عشقش نمی رسه وووووو.............
خدا کنه همه ی مردم در هر موقعیتی که هستن فقط سلامت باشن همه ی اینا راه چاره ای داره اما بدون داشتن سلامتی هیچ کدومشون ارزش نداره دعا می کنم که همه سلامت و شاد و سرحال به خواسته های دلشون برسن الهی آمین
دلم گرفته...
دلم می گه مبارکه
قدر اشکاتو بدون هنوز چشات بی کلکه وقتی که گریه ام می گیره ، یه آسمون بارونی ام اما به کی بگم خدا؟ ،من تو دلم زندونی ام سرم وبالا می گیرم، کسی جوابم نمی ده خیلی شباست یه رهگذر به گریه هام نخندیده چه روز و روزگاریه، من و یه دنیا بی کسی شدم یه مشت خاطره یه کوره دلواپسی می خوام تلافی نکنم حرمت دل رو می شکنن دارن به جرم سادگی چوب حراجم میزنن تو این ولایت غریب دلمرده ها عزیزترن قحطی عشق عاشقاست قلبای سنگی می خرن
پسرک هوس پیتزای داغ کرده بود از مدرسه بر می گشت و خیلی گرسنش بود از ته جیبش هر چی پول داشت روی هم گذاشت همه ی پولش ۱۸۰۰ تومن شد وارد مغازه شد . پسرک:آقا ببخشید پیتزا چنده؟ فروشنده: ۲۰۰۰ تومن پسرک:آقا ببخشید من ۱۸۰۰ تومن دارم می شه یکی بدهید من فردا حتما براتون ۲۰۰ تومن مییارم فروشنده: نه عزیزم برو هر وقت پولت کامل بود بیا پسرک سرش رو پایین انداخت و از مغازه خارج شد فردای اون روز پسرک از همون جا می گذشت که دید پیتزا فروشی تعطیله و روی درب اون یک اعلامیه زدند بله درست حدس زدید ....آقای فروشنده فوت شده. پسرک اهی کشید و به راهش ادامه داد.
زنگ تفریح دنیا ؛ گذرا می باشد . زنگ بعد ؛ حساب داریم !!
در طوفان حوادث ؛ با خدا بودن کارگشاست نه (ناخدا بودن) امروز اولین روز از باقیمانده عمر ماست ... "حرف خوب زدن" مهم تر است از( خوب حرف زدن) با هر نفس ؛ یک گام به لحظه مرگ نزدیکتر می شویم !! هرگز" امید"راازکسی سلب نکن ؛ شاید این تنهاچیزی است که دارد
رسيدي؟
-به كجا؟ -نمي دونم! شايد به فردا! -نه بابا هنوز كه امروزه! به فردا نرسيديم! -پس به كجا رسيدي؟ -نمي دونم! تو سوال پرسيدي! -اه! ولش كن! حوصله ندارم! احمق!!
به آرامی آغاز به مردن می کنی به آرامی آغاز به مردن می کنی به آرامی آغاز به مردن می کنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی امروز را آغاز کن!
پناه می برم به خیالاتم
شاید..... جایی پیدا شود برای خندیدن .......
بگو دکترا برن این نفسای آخره
تو برام فقط بخند اینجوری خیلی بهتره
دم آخری بزار سیر بشینم نگات کنم
غزل آخرمو فدای خنده هات کنم
عزیزم گریه نکن خراب هر هق هقتم
کاش نفس یاری کنه بازم بگم عاشقتم
بگو هیچکسی نیاد میخوام باهات تنها باشم
دستات رو به من بده که دارم از هم می پاشم
دیگه بی تابی نکن آشفته حالم میکنی
از همه چیه من بگو بگو حلالم میکنی؟
با توام تا به ابد نمیشی از دلم جدا
گل مهربون من قرارمون پیش خدا
خنده هاتو هیچکسی نشونم نمیده
تا میام حرف بزنم گریه امونم نمیده
میدونم سخته ولی رفتن من حقیقته
واسه من گریه نکن این آخرین وصیته
|
||